بدترین روز زندگیم
سلام سلام دوستای پسرعزیزم و دوستای خوبم ما اومدیم ولی با یه پستی که اصلا دستم به نوشتنش نمی اومد چون یکی از بدترین روز های من و بابایی بود ولی می نویسم تا بدونی زندگی با تلخی ها و شیرینیاش خوبه باید روزهای تلخو به یاد داشته باشیم و قدر روزهای خوبمونو بدونیم... نفس مامان تقریبا چند هفته پیش طبق معمول آخر هفته باغ بودیم که شیطون پسرم مثل همیشه بدو بدو میکرد همین حرفم تو دهنم موند که علی ندو با صورت افتادی زمین کلی گریه کردی و به زور خوابوندمت دیدم یه طرف بینیت کبود شده و یه کوچولو باد کرده عمه جونم که بغلت کرفته بوده یه خورده خون از دماغت خورده بود به دستش که فکر کردم چیز جدی نیست بعد دوروز که دیدم هنوز باد دماغت تخوابیده بردیم عکس گر...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
3:05




